تبليغاتX
خواندنی ها

خواندنی ها
 
لینک دوستان

با سایه تو را نمی‌پسندم عشق‌ست و هزار، بدگمانی

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 21:36 ] [ سخت ]

همیشه کسی در حقت نامردی می کند که روزی در نظر تو مردترین بوده

[ جمعه چهارم فروردین 1391 ] [ 21:34 ] [ سخت ]
صبورانه در انتظار زمان بمان، هر چیز در زمان خود رخ می دهد. حتی اگر باغبان، باغش را غرق آب کند، درختان خارج از فصل خود، میوه نمی دهند.
[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 0:26 ] [ سخت ]

آموخته ام که وقتی ناامید میشوم ، خداوند با تمام عظمتش ناراحت میشود

و عاشقانه انتظار میکشد که به رحمتش امیدوار شوم . .

[ شنبه بیست و هشتم آبان 1390 ] [ 20:0 ] [ سخت ]
 


 

نقــّـــــــــاشِ خــــوبی نــــبودم...

اما ایـــــــــــــن روزها...

به لطـــــــــــفِ تــــــــــو...

انـــتظــــــار را دیـــــــــدنی میکــــــــشـَـم....!!

[ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 1:15 ] [ سخت ]

هــر روز که از خواب بــیدار میــشوم ، میــبینم هــنوز امــــــروز است ...، فــــــردا آرزوســت ... !

[ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 23:11 ] [ سخت ]
 

دل من تنها بود و با هیچ کسی کاری نداشت...

 با همه تنهائیاش هیچ غم و بیماری  نداشت...

 کوچیک و ساده بود اما خوش و خرم می تپید...

 همه دنیا رو پر از شادی و خوشبختی می دید...

 تا یه روز یه قلب دیگه اومد و با خنده هاش...

 دلمو برد با خودش به کلبه آرزوهاش...

 دل من خیال می کرد تنهائیاش تموم شده...

 با یه قلب مهربون هم دل و هم زبون شده...

 اما بیچاره دلم از آخرش خبر نداشت...

 نمی دونست که زمونه چی سر راهش گذاشت...

 نمی دونست که یه روز قراره پژمرده بشه...

 خسته و بی رمق و بی حال و افسرده بشه...

 نمی دونست که یه روز قراره قربونی بشه...

 هدف تیر دل یه دشمن خونی بشه...

 ولی وقتی تیر بهش خورد همه چی رو فهمیدش...

 اما با اینکه ازش خون می چکید  می خندیدش...

 خنده ای که از هزارتا گریه بیشتر می سوزوند...

 دلای پاکی رو که تیر جدایی خورده بود...

 خنده ای تلخ تر از هزارتا بغض بی صدا...

 خنده ای به سرنوشت آدمای بی وفا...

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 13:21 ] [ سخت ]

حسرت نبرم به خواب آن مرداب...

                     کارام درون دشت شب خفته است...

 دریایم و نیست باکم از طوفان...

                     دریا همه عمر خوابش آشفته است...

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 13:14 ] [ سخت ]
خداوندا تو مسئولی

 

خدایا کفر نمی‌گویم،
پریشانم،
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.
خداوندا!
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی؟!
خداوندا!
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 12:51 ] [ سخت ]

 گفتم: تو شيرين مني...

گفتا: تو فرهادي مگر؟...

گفتم: خرابت مي شوم...

گفتا: تو آبادي مگر؟...

گفتم: ندادي دل به من...

گفتا:تو جان دادي مگر؟...

گفتم: ز كويت مي روم...

گفتا: تو آزادي مگر؟...

گفتم: فراموشم نكن...

گفتا: تو در يادي مگر؟...

          

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 11:56 ] [ سخت ]
 

عقل میگفت که دل مامن و ماوای من است

                عشق خندید که یا جای تو یا جای من است

   

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 11:52 ] [ سخت ]

 

نگاه سرد

من نه عاشق هستم

و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من

من خودم بودم و یک حس غریب

که به صد عشق و هوس می ارزید

من خودم بودم و دستی که صداقت می کاشت

گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم و هر پنجره ای

که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود

وخدا می داند سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم

و نه دلداده گیسوی بلند

و نه آلوده به افکار پلید

من به دنبال نگاهی بودم

که مرا از پس دیوانگی ام می فهمید

آرزویم این بود



دور اما چه قشنگ

تا روم تا در دروازه تور

تا شوم چیده به شفافی صبح...

[ یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ] [ 10:4 ] [ سخت ]

چند سالی میشه که سکوت کردم

اما ای کاش میدونست که....

سکوت عزادار کلمه هایی که ناگفته می میرند

گوشه هایی از دل تنگم

نه....نه.....نه! گریه نمی کنم

 چیزی رفته توی چشمم

فکر کنم....یک خاطره است

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 20:34 ] [ سخت ]

كسى باش كه عمرى با تو بودن،یه لحظه و لحظه اى بى تو بودن،یه عمر باشه

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 20:32 ] [ سخت ]
يك بار خواب ديدن تو... به تمام عمر مي‌ارزد پس نگو... نگو که روياي دور از دسترس، خوش نيست... قبول ندارم گرچه به ظاهر جسم خسته است، ولي دل دريايست... تاب و توانش بيش از اينهاست. دوستت دارم و تاوان آن هرچه باشد

[ پنجشنبه بیست و یکم مهر 1390 ] [ 19:7 ] [ سخت ]

خدایا

بالاتر از بهشت چه داری؟

برای زیر پای مادرم می خواهم ...

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:17 ] [ سخت ]

خداونـــدا تو مـــــــــــی دانی که من دلواپس فردای خود هســــــتم

مــــــــــــبادا گــم کنــــم راه قشـــــــنگ ارزوها را

مـــــــــــــــبادا گم کنــــم اهــــــــداف زیـــــــــبا را

مـــــــــــــــــبادا جا بمانم از قطار موهبت هات

دلم بیـــــن امـــــــــید و ناامیـــدی میزنــــــــد پرســـــــــه،

میکــــــــــند فریاد،میشـــــــــــود خســــــــــتــــــــه

مـــــــــــــرا تـــــــــــــنها تو نــــــــــــگذاری،خداونــــــــــدا..

خداونــــــــــدا..

خداونــــــــــدا..

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:10 ] [ سخت ]

ليوان چاي روي ميز در انتظار يک بوسه است ،

نه تو مي آيي و نه او گرم مي ماند .

چه گناهي دارد سماوري که داغ ديده است ... ؟

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 10:10 ] [ سخت ]

وقتي کسي رو دوست داري ، حاضري جون فداش کني

حاضري دنيارو بدي ، فقط يه بار نيگاش کني

به خاطرش داد بزني ، به خاطرش دروغ بگي

رو همه چي خط بکشي ، حتّي رو برگ زندگي

وقتي کسي تو قلبته ، حاضري دنيا بد بشه

فقط اوني که عشقته ، عاشقي رو بلد باشه

قيد تموم دنيارو به خاطرِ اون مي زني

خيلي چيزارو مي شکني ، تا دل اونو نشکني

حاضري که بگذري از دوستاي امروز و قديم

امّا صداشو بشنوي ، شب از ميون دوتا سيم

حاضري قلب تو باشه ، پيش چشاي اون گرو

فقط خدا نکرده اون ، يه وقت بهت نگه برو

حاضري هر چي دوست نداشت ، به خاطرش رها کني

حسابتو حسابي از ، مردم شهر جدا کني

حاضري حرف قانون و ، ساده بذاري زير پات

به حرف اون گوش کني و به حرف قلب با وفات

وقتي بشينه به دلت ، از همه دنيا مي گذري

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتي مي بري

حاضري جونت و بدي ، يه خار توي دساش نره

حتي يه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

حاضري مسخرت کنن ، تمام آدماي شهر

امّا نبيني اون باهات ، کرده واسه يه لحظه قهر

حاضري هر جا که بري ، به خاطرش گريه کني

بگي که محتاجشي و ، به شونه هاش تکيه کني

حاضري که به خاطر ، خواستن اون ديوونه شي

رو دست مجنون بزني ، با غصه ها همخونه شي

حاضري مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

ديوونه هاي دوره گرد ، واسه تو دس تکون بدن

حاضري اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

کار تو به کسي بدن ، جات اونو انتخاب کنن

حاضري که بگذري از ، شهرت و اسم و آبروت

مهم نباشه که کسي ، نخواد بشينه روبروت

وقتي کسي تو قلبته ، يه چيزقيمتي داري

ديگه به چشمت نمي ياد ، اگر که ثروتي داري

حاضري هر چي بشنوي ، حتي اگه سرزنشه

به خاطر اون کسي که ، خيلي برات با ارزشه

حاضري هر روز سر اون ، با آدما دعوا کني

غرورتو بشکني و باز خودتو رسوا کني

حاضري که به خاطرش ، پاشي بري ميدون جنگ

عاشق باشي اما بازم ، بگيري دستت يه تفنگ

حاضري هر کي جز اونو ، ساده فراموش بکني

پشت سرت هر چي مي گن ، چيزي نگي گوش بکني

حاضري هر چي که داري ، بيان و از تو بگيرن

پرنده هاي شهرتون ، دونه به دونه بميرن

وقتي کسي رو دوس داري ، صاحب کلّي ثروتي

نذار که از دستت بره ، اين گنج ِ خيلي قيمتي

[ سه شنبه پنجم مهر 1390 ] [ 9:45 ] [ سخت ]
نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم ، تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی!
[ پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390 ] [ 23:24 ] [ سخت ]

در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست.

البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.

امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.
معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. "رضایت کامل".

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.
معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.
خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود.

 خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد.

 تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.
خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش "زندگی" و "عشق به همنوع" به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.
پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند.

خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است !

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید... وجود فرشته ها را باور داشته باشید
و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت...

[ شنبه نوزدهم شهریور 1390 ] [ 7:25 ] [ سخت ]
این که بدانی در راه درستی هستی یک چیز است, اما اینکه فکرکنی راه درست فقط همین است، چیز دیگری است !
[ جمعه هجدهم شهریور 1390 ] [ 23:9 ] [ سخت ]

آنکه ویران شده از یار مرا میفهمد

آنکه تنها شده بسیار مرا میفهمد

چه بگویم که چنان از درون فرو ریخته ام

که فقط ریزش آوار مرا میفهمد.....!

[ جمعه هفدهم تیر 1390 ] [ 22:55 ] [ سخت ]

  باید فراموشت کنم

  چندیست تمرین می کنم

  من می توانم ! می شود !

   آرام تلقین می کنم

  حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....

  تا بعد، بهتر می شود ....

  فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم

  من می پذیرم رفته ای

  و بر نمی گردی همین !

  خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم

  کم کم ز یادم می روی

  این روزگار و رسم اوست !

  این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم..

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 23:52 ] [ سخت ]

در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند

[ پنجشنبه نهم تیر 1390 ] [ 23:36 ] [ سخت ]

خواستم خودمو گول بزنم ؛ همه ی خاطراتم رو انداختم

یه گوشه ای و گفتم : فراموش؛ یه چیزی ته قلبم خندید و گفت : یادمه !
[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 0:31 ] [ سخت ]

فلک کور است ، دلم شوریده در شور است

صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟
عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…

صدای شیخ می آید :
عروس خانم وکیلم من؟
جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند
خدای من صدای اوست!!!
صدای آشنا از اوست!!!
دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش…………………
صدای نعره ام در کوچه می پیچید
خدای من مبارک نیست.مبارک نیست
بگوئیدم دروغ است آنچه بشنیدم
بگوییدم دروغ است آنچه فهمیدم
نگار من عروس جشن امشب نیست
ولی ناگه صدای نعره ام در ساز می میرد و
داماد شاد و خندان از نگارم بوسه میگیرد
فلک کور است زمین و آسمان کور است
خدای من! خدای مهربان من؟
چه کس گوید این سان، ساکت و آرام بنشینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر مردم نمی دانند، تو که نادیده می دانی
همین دختر که امشب بله می گوید
عروسی را که امشب عاشقانه ره به سوی هجله می پوید
قسم می خورد عروس ماست
عروس هجله گاه ماست
کجا رفت عهد و پیمانش؟؟؟
کجا رفت آن قسم هایش؟؟
یعنی عهد و پیمان هیچ؟؟
وفا و عشق و ایمان هیچ؟
قسم ها اشکها، سوگندها، حتی خدا هم هیچ…؟؟؟
عجب دارم چرا یارب تو خاموشی؟
چرا بر خاطر این دل نمی جوشی؟
وگرنه کی خدا این صحنه را بیند و خاموش بنشیند؟
آهای مردم!
شما هرگز نمی دانید
عروسی را به سوی هجله می رانید
که تا دیروز نگارم بود، همین دیشب کنارم بود
جهانم بود،تمام کشت و کارم بود
در آغوشش قرارم بود بهارم بود
نمی دانم چرا جغدان به روی بام من امشب نمی خوانند
مگر شومی تر از امشب چه می خواهند؟
پس چرا این آسمان امشب نمی بارد؟
پس چه می خواهد؟!؟
دلم رنجور و ویران است
نگارم شاد و خندان است
در و دیوارشان امشب چراغان است
درون هجله گاهش بوسه باران است
خدایا دگر جز مرگ هیچ نمی خواهم نمی خواهم نمی خواهم……
من امشب از خودم از عشق از این دنیا که هیچش اعتباری نیست بیزارم
من امشب سخت بیمارم
رفیقان باده بازآرید مرا تنهای تنها با غم و اندوه بگذارید......
[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 0:21 ] [ سخت ]

و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد / و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد

چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ / چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟!

[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 0:3 ] [ سخت ]

همیشه از همان  ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم  و کابوس خداحافظی

را میدیدم اکنون شد آنچه نباید میشد

خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ ....
[ سه شنبه هفدهم خرداد 1390 ] [ 0:1 ] [ سخت ]
از تو انتظار نداشتم دستامو رها کنی

من واست بمیرم و به دیگری نگاه کنی

باورم نمیشه که من از خدا تورو بخوام

تو واسه یکی دیگه شبا خداخدا کنی......

[ یکشنبه پانزدهم خرداد 1390 ] [ 16:41 ] [ سخت ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.